بنام خدا
چاهی عمیق. سال ها طول می کشد تا دلو به بالا برسد. و به یک آن فرو می افتد. سریع تر از آن که بتوانی سر خم کنی. به گمان خود هنوز آن را میان دست ها گرفته ای که صدای برخوردش از اعماق را می شنوی. نه، حتی این را هم نمی شنوی. گنگی، از ویژگی های کمال است ...
«کافکا»
-----------------------------------------------------------
گاهی مرز میان رویا و واقعیت گم می شود. مثل یک غروب زمستانی و برف و نفس های داغ، که بپیچد میان هوای کثیف یک شهر. میان بادها، برگ های نیمه جان شمشادها و شیار دیوارهای کهنه و رنجور. و تمام گرمی دنیا، تقسیم شود میان گرمای دو دست. دو دست سرد، اما یک دنیا گرم. نگاه باشد و صدای قدم ها. قدم های تند. فرار از همه جای رنگ و بو گرفته ی نگاه آدم ها. دلم تنگ تو و روزهای بنفش و نارنجی بلوغ است. دلم از همه چیز و همه کس می گیرد و برای نگفتنت تنگ می شود. برای یک دنیا شیطنت کودکانه. برای بینیم که خون می چکد و نگاه نگرانت. برای دستمال آبی آسمانیت با آن شیار های صورتی. برای غم. درد و تاریکی، زیر یک پتوی گرم. از چشمانم شرمنده ام.
باور نمی کنم، که این من، همان من دیروز است و این دنیا هم. این روزها عوض شده اند. و من، بیشتر از همیشه ی همیشه به تمام تنفر های آن روزها می سپارم خودم را. آن روز نگاه مادر را تاب نیاورد چشمانم. و چشمانم انگار که هیچ چیز را تاب نمی آورد و نم می کشد. تنم را که لمس می کنم، استخوان هایم درد می گیرد. نحیف شده ام. می دانی، گم شده ام. میان هزار توی هیچ ها. و تو پیدایم نمی کنی هرگز ...

تبلیغات